شکستن درچهارده قطعه ( )برای رويا وعروسی ومرگ ۷

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

                              

                         مجله‌ی خوانش (شماره ۱و۲)منتشر شد

                      چنانچه مايليد اين مجله را داشته باشيد

                              می توانيدبا شماره تلفن :

                            دفتر مجله ۰۳۴۱۲۴۴۰۱۳۴

                           ۴ تا۶ هر عصر تماس بگيريد

                                

                                     شکستن در چهارده قطعه(    )

                                   برای رويا و عروسی ومرگ

7-

شعر قهوه: 3

 

گفتم: مي آي بريم تهرون

گفت:نمك نپاش ...نمك نپاش

گفتم:خب جمله ي معروفي مي گه ...

گفت:اينو تو نگفتي كه!؟

گفتم:دوسش داشتي؟

گفت:دوسش داري؟

 

در دركه باد مي وزد*    باد مي وزد     باد مي وزد

 

گفت: اينم تو نگفتي

گفتم:ولي ما اونجا بوديم ...منو تو... يادت نيس ... تو كوچه آ از سر بالايي  بالا مي رفتيم مجيد كه يادشه ...تومي گفتي اينجا خونه ي فلونيه ...  مي گفتي اسمشو نپرس يادم نيس...

بازگفتم:كي بود رضا كي؟

گفت: يادم نيس

گفتم:يادت نيس رضا؟...يادت نيس مي گفتي از بچه آي گارگاه بود‌مي‌گفتي‌ دكتر...بعد مي‌پرسيدي: دكتر‌و كه مي‌شناسي؟ ...مي‌گفتي ياد مي‌گرفتيم ...ياد ....مي‌گفتي اما حالا چي؟...ها!؟...ها!؟

 

حالا؟

حالا چي؟(گفتم)

 

وفا كنيم وملامت كشيم وخوش باشيم

 

گفت :با دكتر فقط من شوخي مي‌كردم فقط... اونم سرخ مي‌شد ... سرخ مي‌شدي؟(پرسيدم)... نه اون سرخ مي شد... از فرق سر تا نوك پا

 

گفتم :يادت اومد؟ ... مي گفتي با دكتر فقط تو شوخي مي كردي ها!؟ها!؟ يادت اومد؟ مي‌گفتي از بچه آي كارگاه بود...مي گفتي ياد مي گرفتيم ...بعد منو هوشيارو اون  ... همون .....چه مي دنم كي رو مي گي ...قهر كرديم اما ... بچه آ خيلي...

 

خيلي؟(پرسيدم)

 

گفت:منو هوشيارو اون همون چه مي دونم كي رو مي گي روزاي آخر قهر كرديم اما بچه آي گارگاه خيلي...

 

در دركه باد مي وزد    در دركه باد مي وزد باد     در دركه

 

رضا نبود اما چن تا ديگه بودن رفتيم كارگاهِ سالي‌تا مجسمه‌‌آشو نگاه كنيم ...يه‌مجسمه‌...يه چتر...يه حرف در مورد زلزله‌ي‌بم‌...يه مجسمه ...يه نقاشي ... يه رنگ ...يه قبر ... اونجا يه قبر كوچيك چكار مي كرد؟ ...مال اون بود؟شونه آشو بالا انداخت...

 

گفتم: قبر كوچيك كمه...آدم كوچيك فراوون

 

ديدي رضا ديدي!

از سراشيبي پايين اومديم

 

گفتم :جمله معروفي مي گه تو زندگي زخ...

گفت:اومدم در خونه تون

گفتم:بريم تهرون!؟

گفت:بپر تركم!

گفتم:با قطار ميريم!

(تو ايستگاهه‌راه آهن( قطار) هي منو گشتن ...هي منو گشتن.. هي منو گشتن... گفتم : دادش هيچي ندارم...گفتش: خر خودتي...هي گشتن ...هي گشتن ...گفتم: دادش قيافم غلط اندازه...گفتش: اگه نداري واسه چي قلبت تن مي زنه؟...گفتم : مي ترسم ...گفتش:از چي؟...ازچي؟....)

 

 

وفا كنيم وملامت كشيم وخوش باشيم

 

تو نمايشگاه همه يه چهره بودن يه اسم ...بهت گفتم خنديدي ...گفتم... خنديدي....

گفت:تو زندگي زخمايي كه صادقن آدمو هدايت مي كنن

 

در در كه در دركه در دركه         باد باد با

 

گفت :ايجا خونه مون بود ...خونه‌مون!... برف كه مي اومد تو كوچه س س سر مي خورديم مي اومديم پايين ...در خونمونو نيگا

گفتم: در نداره كه؟

گفت:نداره ؟

گفتم :نه

گفت :خب‌تا حالا بهت گفتم  افتادم تو رود خونه

گفتم :خونه تون بود؟

گفت :...حالا هوشيارداد بزن... من داد بزن ...ترسيده بود اوه ه ه ه ه هَ ازچه ارتفاعي ...ترسيده بوديم هر دو تامون

 

مي خنديديم منو مريم و نجمه يادته؟ ها يادته؟

 

مي خنديديم‌تو هف باغ من ...تو‌هفت باغ‌تو ....مرجان ...ها يادته؟

وفا كنيم وملامت كشيم وخوش باشيم

 

*پانوشت:تكه اي از شعر نگاه چرخان رضا براهني

 

/ 26 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسانه حقیقی3

ابن خلدون اسم این پیش رفتن را گذاشته بود قهرمانی. و این قهرمانی نقاشی زندگی ماست. اما باز هم می گویم آنکه خود را فریب بدهد در این مسیر پا به سرزمین هرز الیوت گذاشته و بی شک آفتاب سوزان پاز همان جهنمی که سنگ آفتاب را ساخته از او یک قهرمان پوشالی می سازد . ببین یکی شعر سنگ آفتاب را با این قهرمانی می گوید,یکی ایمان بیاوریم را می گوید یکی تهی می شود. امید وارم منظورم را درک کرده باشید.

افسانه حقیقی

آقای نیستانی عزیز البته که معرفت شناسی ماهیتش غربی و شرقی بر نمی دارد . مگر اینکه بخواهید منکر این شوید که فلسفه شرق و اسلامی تماماض یا منتج از ارسطو است یا افلاطون حداقل تاریخ فلسفه که این را می گوید. و عرفان هم که همان نظرات فلوطنیان است پس نمی توان منظورتان از معرفت اینجایی و گذشت از معرفت غربی چیست. اما پروژه خودی سازی در شعر شما بنا به دلایل مختلف رخ نمی دهد که یکی ناقص بودن درک شما از اجرا و آمیخته بودن آن با فریب عاطفه و احساس اثر است و دیگری واقع نبودن آن مفهومی که سعی دارید تحت عنوان چند مرکزی بودن شرخ دهید. چند مرکزی بودن هم فارق از مرکز نیست. یعنی باز مرکز معین کننده معنای چند مرکزی بودن است. واژه مرکز را بردارید ببینیم بر سر اصطلاح شما چه بلائی می آیدضمن اینکه پایان نامه من عرفان شرقی در تقابل یا تعامل با فلسفه پست مدرن بوده. گی دوبور را هم می شناسم فکر می کنم او بوده که گفته نمایش تصویر کردن نیست بلکه تمثیلی از تصویر کردن است. نمایش اجراست اجرای متناقض مجموعه ای از رفتار ها که هرگز با هم در زندگی واقعی جمع نمی شوند. او بر اساس همین تناقض است که فرایند کاخانه داری را از سالن نمایش داری .

افسانه حقیقی2

کارگردانی را از مدیریت جدا میکند. آقای نیستانی تعجب می کنم که شما با این همه اصرار بر اینکه دشواریس زندگی امروز همراه فرض جدی نبودن و به قول آگستین قدیس جریان نداشتن حقیقت در آن مارا دچار اعتراض به دانستن کرده و چرخواندن را ساخته لوکاچ رد می کنید تا آنجا که من خوانده ام و می دانم براهنی تمام آموزه های دگرگون کننده نقدش را در دهه هفتاد پیش از نظریه پردازان پست مدرن به قول خودش که در انجمن قلم کانادا سخنرانی سال2003 گفته مدیون جسارت لکوچ در گرداندن حقیقت است. آن وقت چطور لوکاچ ی را که پدر نقد نو و نظریه فاصله می باشد را رد می کنید. آقای نیستانی کانت گفته جرات دانستن داشته باشید. جرات دانستن بنظرم همان نادانی مد نظر نیچه است. و عبور کردن از نیچه نادان. احتیاج به تسلط بر خود دارد. نگاهی بکنید به منازعات دریدا,لیوتار,رورتی و دیگر نظریه پردازان پست مدرن علیه سنت فلسفه غرب آنها هم همین حرف را تکرار کرده اند جرات داشته باش ,جرات دانستن آن وقت می فهمی معنی جادو در جادو کردن نیست بلکه در به سادگی به یک جادوی بزرگ خندیدن است. شما سعی دارید با تکنیک و نمایش چیزی که به نظرتان نو آوری است جادو کنید. جادو متافیزیک است.

افسانه حقیقی3

اما بوکفسکی ضد جادو است چرا که به آن می خندد او پست مدرن را درک کرده و الگوی عصبیت مدرن را از رسالت هنرمند بودن انداخته . بوکفسکی آوانگاردیسم را که می خواست جادو کند.یکجور تکنولوژی مدرن می داند. این را در گفتکو با فرانک باروز می گوید و اینکه باید به این تکنولوژی تف کرد آن وقت شعر گفت. موفق باشید

طاهره مهدیپوررابر

سلام (همه ی ذرات عالم فريبم داده اند و آنگاه که به آنها نزديک شده ام آن چنان نابود شده اند که خدا از پشتشان نمايان شده) من بردم یا لا اقل خواهم برد. کتاب و مجله را خواهم خواند با شادی و شاد و خوش باشيد.

افسانه حقیقی

اقای نیستانی تعجب می کنم که شما خود را مهیب و دیگر کننده براهنی نام گذاشته اید در ضمن اگر خود آگاه باشید در طرز روایت شما نوع داستان یا روش داستان ممکن است تا قطعه چهادهم تغییر کند اما روش ساختار که همان نوع ساختار نیست دیگر تغییری نخواهد کرد. این که من گفتم همالبته عصبیت نبود خود خواستگی بود بر موج آنچه شما گفتید و نگفتم که نیستید که ادبیات هم فکر کنم مثل فلسفه در تاریخ خود صریح و بی رحم است که امید وارم باشید و نقدی کردم تنها از منظر شخصی نه برای قانع کردن شما و نه برای رد کردن شما که آن کار سیاست مدار ها است. شما هم موفق باشید و باز به من سر بزنید.

پیپ قرمز

با نوشته ای درباره ی " شعر اجرا " به – روزم ... پیپ قرمز

بيژن باران

حظ کردم از بيان شما. شاد زی. با روزانه به روزم. نقد شعر با شعر نو فارسی به روز است. naqdesher.persianblog.ir

مهردادفلاح

اين هم شماره من: ۰۹۱۲۲۴۶۳۹۵۸