کفش ها<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

کفش هایم را جفت کن!

وکفش هایم را بنویس!

بگذار قرص خورشید را     بگذار زیر زبانم

نمک بپاش تاشور شود رفتن

وبگذار مورچه ها          هر چه می خواهند را بخورند

 

تخم دو زرده را بنویس

تخم دوزرده کرده است غروب زیر زبانم

قرص خورشید را  بردار

 

دیگر نه از باران را بنویس می ترسم نه برمی گردم به  باران توی اتاق را بنویس

 

برمی گردم در این شعر

فکر می کنم را بنویس

 

(در ببر پناه باران بگیر)را می گیرم

بر می دارم قدم از جنگلی که به پا کرده آتش

 

دق کرده ای     صورت آدم را در پناه باران بگیر     دق کرده ام

 

شکل ببری را بنویس که هستم

(شکل می دانم) را    

 

می دانم

 

مورچه از من

     لحظه ای ست

                      که جدا می شود

                    

                                                             مازیار نیستانی –کرمان بهار 1385

 

/ 14 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شيدا محمدی

تخم دو زرده را بنویس تخم دوزرده کرده است غروب زیر زبانم قرص خورشید را بردار زيبا بود

حسين شکر بيگی

سلام! قشنک بود به نظرم خيلی قشنگ شعرتون آغاز شده و همين مخاطب را به دنبال خودش می کشه تا پايان سطرهای ضعيفی هم داشت که خوشبختانه تحت شعاع سطرهای خوب زياد به چشم نميان! شاد باشی

شهرام مدبری

سلام جناب نیستانی.(آستانه) وبلاگ انجمن شعر و داستان كازرون با شعري از ليلا صبوري زاده به روزه. خوشحال مي شم كه حضور و نظر ارزشمندتون را شاهد باشيم. شاد باشيد و سربلند.

آزاده زارعيان

سلام! کفشهايم راجفت کن وچشمهايم رابنويس شعر خوبی بود واستفاده کردم. موفق باشيد.

محمد قائمی

سلام مازیار! مثل همیشه با شعرت حال کردم. حداقل خبر بده زودتر لذت ببرم. من هم با کار تازه ی (هی «او» !) به روزم و منتظرت ... مانا باشی. گفتم مانا٬ راستی از مانا چه خبر؟

علی طبيب زاده

سلام نيستانی عزيز اولين بار است که اينجايم- اما غريبه نمی آيد با مهر علی طبيب زاده

ناهيد

سلام دوست عزيز ممنون از کامنت. سبز و سر بلند باشيد . در ضمن ۲۴ تيرماه دعوت می کنم از شما به نمايشگاه نقاشی با عنوان ( زن در قاب ) تشريف بياوريد . نگارخانه شيث پشت پارک دانشجو

محمد حسين پورمعصومی

سلام همشهری! چايی نخورده خودمونی شدم تا بگم :اولش چند تا کاغذو سياه کردم و حالا يه فضا رو اشغال کردم و... خلاصه اگه اومدی... دیدی ونظر دادی خوشبحال...

افسانه حقیقی

سلام شعر شما را در خوانش هم خواندم . البته بخشی از آن را اینجا نوشته بودم که دیدم حذف شده از کامنت ها. این شعر را هم خواندم از اینکه خبرم کردید ممنون